شاهدختِ ما

عاشقتیم دختر عزیزم ... شرح حال من عشق و علاقه به تو ست

بوی بهار

چیزی نمونده به سال نو ۱۴۰۲. گاهی دلتنگ بابایی میشی اما نمیذاریم دوام داشته باشه. دُل پلو. دُل نوعی قارچ محلیه. نوعی ترافل کوهی. دایی جون دانیال فتوهای تاپی از شما دارن که توی هارد خانوادگیمون ذخیره شدن. دوست داشتم بعد از گذشت دهه ی اول زندگیت تاپ فتوها رو اضافه کنم به بلاگت اما شاید زودتر شد. دلم قنج میره واسشون،واسه تو عزیز مادر. این دفتر خاطرات دنج مجازی رو خیلی دوست دارم. وقتی ورقش می زنم بیانگوی حال و هوای خودمم هست. معجونی از شوخ طبعی، دغدغه، ترس و گاهی عصبانیتمه. از ابتدای نوشتن این بلاگ و بلاگ قبلیت به خودم قول دادم بدون آذین بنویسم. همونی که هستیم بدون خودنمایی و شاخ برگ. با عکسهای یهویی و بیان احساس...
27 اسفند 1401

🖤

وای خدای من! هنوز منگم. دختر نازم، مامانجونت امروز خبر فوت دایی محمدم رو گفتن. ایشون بیست روز پیش فوت شدن و امروز با هزار فن به من گفته شد. ایشون دایی اولم بودن. خدا رحمتشون کنه و به بازماندگان صبر جمیل عطا کنه. وای این دیگه چه سال نوییه ...
23 اسفند 1401

شاعره ی کوچکم💐

دفترچه یادداشتت رو چک میکردم دخترکم، دیدم قطعه شعری سرودی. بانو جان عالی! کوچولوی خوش ذوقم به وجودت افتخار میکنم. عنوان: قلب ستاره شاعر: لیانا ساعتی کرباسدهی معروف به رزالین و لی آنّا " قلبم ستاره ای در دنیا ست دریا آب پاشید روی ستاره ابر نبود من میدانم " خوشمزه هایی که آقاجون واست خریدن. و هدیه های دایی جون به مناسبت ورودت نازدونه خانوم. از وقتی اومدیم هر لحظه در آغوش یکی از سه عزیز مهربون چلونده و غرق در بوسه میشی. جای بابایی خالی. مادرجون هم سلام رسوندن و تاکید کردن سلامشون رو برسونی و مامانجون رو از طرفشون ببوسی که انجام دادی. هنوز چیزی نگذشته دلمون براشون تنگ شده. عمه جو...
20 اسفند 1401

مسافر کمان ابروانت میمانم/ صاحبخانه ام اما/ نرسیده ام انگار هنوز

بالاخره تونستیم بلیط تهیه کنیم و عازم سفر بشیم. اگر مقصود دیدار آقاجون و مامانجون و دایی جونت نبود هیچوقت پامو از رشت بهشت بیرون نمیذاشتم. پرواز تهران به شیراز یهویی جور شد. بمیرم برای تو که از دوری بابایی گریه کردی. به مهرآباد که رسیدیم بابایی کاملاً در خاطرات کودکی غرق بود. احتمالاً جیحون۳ صدایش کرده بود. سکوت کردیم که خوش باشه. اشک در چشم بود و لبخند به لب. هدیه ی مامانجون به شما در لحظه ی ورودت. راستی ۱۷ اسفند امسال تولدم مصادف شده بود با تولد امام زمان عج. فرصتمان آنقدر عجله داشت که نگو! بدو بدو از پنجره بیرون پرید و رفت. منم نارحت بودم و اصلاً خوش نگذشت. ...
20 اسفند 1401

....

ناراحتم عزیزکم خیلی. دلیل اول اینکه واتسپ و اینستای من بی علت قطعه و با وجود فیلتر شکن هم بالا نمیاد. برنامه ی کلاسهات رو هم میذارن اونجا و من نمیفهمم کی امتحان داری. دلیل دوم عدم اجازه ی چاپ یکی از کتابهامه. مجوز داده نمیشه علتش هم گفته نمیشه! رمان کوتاه تبار با نام دوم زمستان پایان دنیا ست.  من هم از امروز روسری از سر برداشتم. نه با گروهی همراهم نه با فردی. ولی از حد گذراندن هم حد اندازه ای داره و کاسه ی صبر هر کسی سقفی. از رهبرم و رئیس جمهورم و پدر عزیزم عذرخواهی میکنم. حقیقتاً این عزم جزم برای به مشقت انداختن عده ای و اجبارشان به پشت کردن به نظام و قانون شکنی چیست؟ آن هم با همکاری عناصر و پشتیبانان نظام و عناصر ضد ن...
14 اسفند 1401

دیر زمانی ست که صیاد در دام تو اسیر است آهو جان

سلام به روی ماهت جان مادر کارنامه و هدیه ت بخاطر کار خوبت شیطنتهات رو که میبینم یاد بچگی خودم می افتم جان دلم. وقتهایی که همه ی دلهره م این بود وقتی توی انباری کله قند میلیسم مامان جونت منو نبینه یا وقتی میخوام دایی دانیالت رو سر به نیست کنم کسی نفهمه یا بچه های همسایه رو نیشگون میگیرم مادراشون نبینن یا پسر همسایه رو میگیرم بالای دیگ رب گوجه که ادب بشه و بدونه باید با من مودبانه تر صحبت کنه نیوفته توی دیگ یا لوازم آرایش مامانجونت رو میمالم به صورت و گردنم آقاجونت منو نبینه یا بالای سرسره دارم موی بچه ها رو میکنم که من اول سر بخورم نیوفتم پایین. چقدر دایی جونت شماتت میشد چون گوشت خورشت منو میخورد. آخه عادت داشتم...
10 اسفند 1401
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شاهدختِ ما می باشد